نمي دانستم چگونه آغاز كنم

مني كه به اندازه ي عمق درياها برايت حرفهايي داشتم

اما تو با عمق نگاهت آنها را ربودي

و من فقط به نظاره ي چشم هاي زيبايت نشستم

كلامي بر زبان نراندم

     نگاهت كردم

          و نگاهت كردم

               و نگاهت كردم

گفتم اي كاش مي خواندي از چشم هايم

ابهام را مي ديدي در نگاهم

و اشتياق را مي ديدي از لرزش قطره هاي اشك هميشه عاشقم

و از همه مهمتر مي خواندي عشق را در سكوتم؛

كه سكوتم سرشار از نگفته هاييست كه سرمايه هاي ماورايي منند.