نگاهت كردم
نمي دانستم چگونه آغاز كنم
مني كه به اندازه ي عمق درياها برايت حرفهايي داشتم
اما تو با عمق نگاهت آنها را ربودي
و من فقط به نظاره ي چشم هاي زيبايت نشستم
كلامي بر زبان نراندم
نگاهت كردم
و نگاهت كردم
و نگاهت كردم
گفتم اي كاش مي خواندي از چشم هايم
ابهام را مي ديدي در نگاهم
و اشتياق را مي ديدي از لرزش قطره هاي اشك هميشه عاشقم
و از همه مهمتر مي خواندي عشق را در سكوتم؛
كه سكوتم سرشار از نگفته هاييست كه سرمايه هاي ماورايي منند.
+ نوشته شده در هجدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت توسط مهربانی
|