که تو ، بینهایتی
بی خیال
چند روز بیشتر به سال نو نمانده است غبار روبی ، رو به اتمام است فقط یک چیدمان جدید تکه ای لته ، از جنس محبت دلوی ، از جنس گذشت افشانه یی ، از جنس عشق و رنگی ، از نگاه دیگر به سراغ ، سرای دل رفتم می خواهم در آخرین روزهای سال از آن نیز غباری بروبم برا ی ورود به روزی نو ، وارد شدم ترکی عمیق برداشته بود یا شاید شکسته بغضی در آنجا نبود ولی گردی ، از دل گرفتگی با تکه ایی از لته محبت ،آرام ،آنرا روبیدم، تامبادا خراشی برآن افتد و ردی از خود بر جای نهد همه را در دلو گذشت، نهادم و در دشت بی کران آزادی رهایش کردم فضایش را ، با رنگی از جنس نگاهی دیگر ملون کردم و افشانه ی عشق را ، بر کنج کنجش پاچیدم با مشک و عنبری از جنس خدا ، معطرش نمودم شاخه ایی از گل زیبایی خویشتن داری ،برسردر آن ، آویختم ودر آن نوایی را با هر لحظه تکرار و تکرار به ترنم نشاندم یا محول الحول والحوال یا مدبر الیل و نهار حول حالنا الی احسن الحال همه چیز محیا است برای یک حلول جدید و آغاز ی دیگر و انتظاری برای یک لحظه متحول شدن حال تو در آن بنواز بنواز و تکرار کن در فضایی که همه از آن توست مکانی که شایسته توست و از نور خودت در آن بتاب که تو ، بینهایتی وسعتش بخش و رهایش مکن و حالش را احسن الحال کن