رحم و انصافی و وجدانی که نیست
دوست دارم مرغ بریانی که نیست
قرمه سبزی یا فسنجانی که نیست
قیمه ای می خواهم اما گوشت کو
چون خریدش کار آسانی که نیست
در دل این سفره یادی مانده است
از کباب و دوغ و ریحانی که نیست
شام ، دیشب املتی می خواستم
همسرم فرمود میدانی که نیست
نان سفتی در دهان بگذاشتم
دیدم ای افسوس دندانی که نیست
داخل یخچال دیدم میوه یا
شیر حتی نصفه لیوانی که نیست
روزگاری شیر و موزی داشتیم
یاد باد آن روزگارانی که نیست
سوپری می گفت کم پیدا شدی
گفتم آنجا چیز ارزانی که نیست
آنچه تقریبا خریدش ممکن است
جز پفک یا بند تنبانی که نیست
تازه این ها هم که قلابی شدند
رحم و انصافی و وجدانی که نیست
قصه ی گندم نمای جو فروش
قصه ی ماهاست، ایمانی که نیست
این تورهم که افسارش گسیخت
جز چموش ِنا به فرمانی که نیست
شعر من با عرض پوزش، چرت شد
چون که حالم حال میزانی که نیست
مصطفی مشایخی
+ نوشته شده در بیست و ششم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط مهربانی
|