با دانه هاي بوسه هايم گونه هايت کشتزاران است

جغرافياي چشم تو ياد آور اندوه باران است

از تيره ابر سياهم کودکي در خواب بارانم

تو مادر صبحي و با روحت زلال  چشمه ساران است

درگير طولاني ترين شب هاي قطبم اي حضورت گرم

اين سرزمين وقتي تو باشي زادگاه نوبهاران است

اي دوست تا پايان اين راهي که در پيش است با من باش

چنديست باغ خاطرم خلوتگه امن کلاغان است

ابرسياه فاصله در خلوتم بارش نخواهد داشت

در آسمان خاطر من ياد تو خورشيد تابان است

شيطان براي فهم از من بردن تو شرک مي ورزد

من مومنم تا ياد تو يادآور تسکين و ايمان است

راهي به جز تسخير نبض و سينه ات در باور من نيست

اکنون به يادت چشم بستم تا برايم مردن آسان است

از دوستي بايد بگويم دشمني در طالع من نيست

در خون من گلواژه هاي عشق ورزيدن فراوان است

اين شعر هم سنگ کلام چشم هايت نيست مي دانم

وسع کم اين واژه ها از سختي  دوري و دوران است