...نمی‌دانم چرا این جوانان هیچ حرف حقی توی گوششان فرو نمی‌رود؟!

اصلاً نمی‌فهمند چه می‌گویم؟!

فقط نشسته‌اند و از بیرون هی پشت سر هم به این مسئول و آن مدیرکل و فلان رییس گیر می‌دهند که چرا؟

ایشان بدون هیچ مدرک متناسب و تخصص لازم در فلان جایگاه نشسته و تصمیم‌گیری می‌کنند.

دیگر اینکه چرا؟ فلان مدیرکل بدون توجه به نظر کارشناس‌های متخصص که حداقل یک مدرک پیزوری از فلان دانشگاه -آن هم تازه با کلی مشروطی و تعهد- گرفته‌اند اهمیت نداده و با یک امضای ساده میلیونها تومان پول یامفت بیت المال را توی جوب! و یا فاضلاب می‌ریزد.

یا اینکه چرا؟ فلان آدم در فلان مقام با استفاده از رانتهای روز افزونش برای این و آن کار چاق می‌کند و باعث افزایش تبعیض در جامعه می‌شود.

در نهایت می‌گویند مگر خون اینها از ما رنگین تراست؟ و یا مگر ما مسلمان نیستیم؟ و هموطن ایشان بشمار نمی‌آییم؟ که اینقدر بی‌توجه و بی‌خیال تکیه به اریکه‌ی پر رمز و راز فلان سازمان زده و تنها آنچه دوست دارند را انجام می‌دهند.

به این دوستان عرض می کنم:

آخر دوستان من! عزیزان دلم! شما جوان هستید و هنوز خیلی مانده تا خیلی از مسائل را درک کنید!؟

شما چه می‌دانید؟ که هر یک از این آقایان برای رسیدن به چنین جایگاههای رفیعی چه زحمتها و مرارتهایی را کشیده‌اند! البته خیلی از آنها با اکراه پشت این میزهای عریض نشسته‌اند و اگر احساس تکلیف نبود! خیلی از ایشان الان در گوشه‌ای از شهر خودشان بدون دردسر دنبال یک لقمه نان حلال برای اهل و عیال خود بودند اما مگر عذاب وجدان می‌گذاشت که چنین باشند؟!

بنده با بسیاری از ایشان از نزدیک در ارتباط هستم و مکالمات آنها را -زمانی که به هم می‌رسند- می‌شنوم. شاید باور نکنید اما قریب به اتفاق آنها از فشاری که روی مردم جامعه هست حرف می‌زنند! و از شدت ناراحتی بعضی‌شان اشک هم می‌ریزند و خود را مقصر پیش آمدن چنین اوضاعی می‌دانند! اصلاً بنا بود بابت این فشار از مردم معذرت خواهی کنند و در پیشگاه همه قول بدهند هر چه سریعتر این مسئله را حل کنند که البته تحریم‌ها نگذاشت!

نمی‌دانم بجان چه کسی سوگند بخورم! جهنم و ضرر، بجان خودم! اگر شما جوانان عزیز می‌دانستید که این دلسوزان چقدر خون دل خورده‌اند تا به اینجا رسیده‌اند و چقدر این و آن را دیده اند، چقدر دنبال این و آن دویده‌اند، چقدر بخاطر منافع اسلام و مملکت چاپلوسی کرده‌اند و چقدر از حق خود در این مسیر گذشته‌اند اینقدر درباره آنها این‌طور ناجوانمردانه قضاوت نمی‌کردید!

ایشان کسانی هستند که در آن روزهای سخت انقلاب که خفقان شدیدی در کشور حاکم بود انبارهایشان را از اقلام ضروری مردم پر می‌کردند تا روز مبادایی -که البته هنوز هم منتظر آن هستند- آنها را بین مردم توزیع کنند تا کسی خدای نکرده گرسنه نماند! بعد از آن روزگار سرد و سخت و شکفتن شکوفه‌های بهار انقلاب! دست به مبارزه برداشتند و با کسانی که می‌خواستند مسیر انقلاب را منحرف کنند برخورد کردند! که البته بعدها معلوم شد خیلی از کسانی که با آنها مبارزه می‌کردند حرفشان با آنها یکی بوده و اشتباهی و در اثر یک سوءتفاهم ساده خونشان ریخته شده است! خُب آن موقع نبودن اینترنت و شبکه‌های ماهواره‌ای خیلی ملموس بود وگرنه این برخوردها را راحت‌تر انجام می‌دادند! مثلاً شما فرض کنید در جریان تسخیر لانه‌ی جاسوسی دشمن بزرگ ما آمریکای جنایتکار اگر فردی با شجاعت تمام دست در نرده‌های این کاخ نفرین شده انداخته و از دیوارهای رفیع آن بالا رفته و ... امروز حق ندارد دست در خزانه ببرد و سهم خود را از آن بردارد!؟ یا افراد مختلف را در جایگاههای مورد نیاز عزل و نصب کند!؟ اگر این نباشد پس چگونه؟ می‌توان اجر و مزد یک عمر زحمت و تحمل سختی را به چنین فردی داد؟!

بعد از گذراندن آن روزهای غبار آلود، جنگی ناجوانمردانه بر کشور تحمیل شد و همین بزرگان اول کسانی بودند که به رزمندگان اسلام شربت شهادت نوشاندند! و برای توانمندتر شدن آن مردان بی‌ادعا درِ قوطی‌های کنسرو را باز می‌کردند تا ایشان هر چه سریعتر و با قدرت بیشتر در خط مقدم دشمن را بخاک سیاه بنشانند! البته لازم به ذکر است بعضی هم در این راه خود نیز شربت شهادت نوشیدند و برخی هم کمتر نوشیدند تا بمانند و شما جوانان امروز آنها را ببینید و ...

پس ای جوانان عزیز! چشمهایتان را باید شست تا طور دیگر ببینید! دعا کنید تا شاید روزگاری سرنوشت خیلی از شما هم مانند این مسئولان دلسوز گردد آن وقت است که خواهید فهمید چه کسی می‌تواند بار سنگین مسئولیت را بر دوش بکشد و بیت‌المال را مال خانه‌ی خودش بداند ...!