"هو السمیع"
شبی از پشت دیوار بلند عشق من یاد خدا کردم
به یاد آرزوهایم خدا را از ته قلبم صدا کردم
چه شیرین بود ... چه زیبا شد ... چه مهتابی ...
زمانی که دلم را با خدایم آشنا کردم
به او گفتم چه میخواهم... به او گفتم که زیبایی
ندایی آمد و دل را پر از نور ندا کردم
خدا بود ... و دلم بود ... ودنیایی پر از ناله ...
که من این زندگی را روی عشق تو بنا کردم
دوباره با خدا گفتم که قول مرد میخواهم
و بعد از آن به قدر وسعت دریا دعا کردم
همان شب آسمان چشم من تا صبح میبارید
نمی دانی برای بودن با تو: چه ها گفتم..چه ها کردم
سحر می شد ... و من امیدوار قول او بودم
تو برگشتی کسی می گفت :
"" آری من به قول خود وفا کردم..