از حافظ
مرا می بینی و هردم زیادت می کنی دردم تو را می بینم و میلم زیادت می شود هردم
به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری به درمانم نمی گوشی نمی دانی مگر دردم
نه راه است این که بگذاری مرا بر خاک و بگریزی گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن بجز در خاک و آن دم هم که بر خاکم روان گردی به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی دمار از من برآوردی نمی گویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش می باش باحافظ برو گو خصم جان می ده چو گرمی از تو میبینم چه باک از خصم دم سردم
+ نوشته شده در بیست و پنجم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط مهربانی
|