چشم می دوزم به رویاهای سرد

چشم  می دوز م به قلب  آسمان

چشم  می دوزم مگر بینم تو را

در میان  موج های  بیکران

پیش چشمم هر طرف دریای غم

گم شدم اینجا چه بی نام و نشان

پر شده این زورق از تنهاییم

می گریزند از کنارم ماهیان

بی گمان اما در آن سوی جهان

می توان جویید دشتی شادمان

دشتی از نور و گل و رنگین کمان

دشتی از گل های پاک و مهربان

سبزه زاری مملو از پروانگان

خالی از اندوه و اشک دیدگان